تبليغاتX
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است
زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است
سهراب
فتوكاتور: يعني واقعا پخ پخ!؟

منبع : رجانیوز

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/09/08 توسط ابوالفضل
چگونه رای خود را پیدا کنیم؛ یا رای من کو؟

راه‌های متنوع و بسیاری برای پیدا کردن یک رای، در صورت گم شدن آن وجود دارد که به تعدادی از آن‌ها اشاره می‌کنم:

1- بدیهی‌ترین و ساده‌ترین راه، رای ندادن است! بله! کسی که رای نداده است، نگران گم شدن رای‌ هم نیست.

2- چاپ آگهی مژدگانی در مطبوعات، به شخص یا گروهی که رای شما را پیدا کند.

3- روش سریال‌های ایرانی! مراجعه به کلانتری‌ها، بیمارستان‌ها و در نهایت پزشکی قانونی برای پیدا کردن رای گم شده.

4- برگ رای خود را به یک تکه نخ ببندید و قرقره را در دست خود نگه دارید تا هر وقت لازم شد با دنبال کردن نخ، به رای خود رسیده و آن را پیدا کنید.

5- نوشتن کلمات و عبارات دیگری روی برگ رای مانند:
الف: نوشتن نام و نام خانوادگی خود بجای نام و نام خانوادگی کاندیدای مورد نظر روی برگ رای! با این روش، هر فردی می‌تواند برگه رای خود را از میان میلیون‌ها برگ رای پیدا کند. نوشتن نام کاندیدای مورد نظر، روی برگ رای هم پیشکش!

ب: اگر می‌خواهید زحمت پیدا کردن برگ رای را به خود ندهید، می‌توانید کنار نام و نام خانوادگی خود که روی برگ رای می‌نویسید، عباراتی مانند !@×÷٪ و یا ##@÷× را خطاب به یکی از مسوولان شمارش آرا بنویسید تا خود او شخصاً به همراه برگ رای بیاید و شما را پیدا کند و باقی ماجرا. برای سهولت و تسریع هرچه بیشتر در کار، آدرس، کدپستی و تلفنتان را هم ذکر کنید.

ج: نوشتن مقادیری دعا و نفرین و حدیث جعلی در برگ رای. مانند نوشته‌هایی که ابتدای بسیاری از کتب ادعیه، در مساجد و اماکن زیارتی توسط پیرزن‌ها نوشته می‌شود. برای نمونه یکی از آن‌ها را ذکر می‌کنم: "از میرزا آغا شپشی، شاگرد مرحوم قشنگ‌دره‌ای نقل است که: هرکس برگ رای یک نفر را هپلی هپو کند، خدا وی را سنگ و فرشتگان برایش شکلک در می‌آورند ..."

6- اغتشاش، آشوب، تخریب اموال و اماکن عمومی، هوچه‌گیری، آتش زدن اتوبوس، سطل آشغال و قس علی هذا.
تحقیقات و بررسی‌های علمی نشان داده است که ارتباط مستقیمی بین آتش زدن سطل آشغال و پیدا شدن رای‌های مفقوده موجود است. برفرض مثال (یا همان محال)، اگر شما یک رباینده رای باشید و در شهر هیچ سطل آشغالی برای دور ریختن رای‌هایی که ربوده‌اید وجود نداشته باشد، آیا باز هم دست به ربودن رای می‌زنید؟
کمترین تخلفات در زمینه انتخابات در کشورهایی صورت می‌گیرد که کمترین سطل زباله را دارند.

7- و بالاخره آخرین، بدترین و غیرممکن‌ترین روش که با هیچ منطقی جور در نمی‌آید، پیگیری از مراجع قانونی و مرتبط می‌باشد.

منبع: رجانیوز

ارسال در تاريخ شنبه 1388/09/07 توسط ابوالفضل

کور دلان نخوانند

روایت حداد عادل از ازدواج دخترش با مجتبی خامنه ای

 
 آقای حدادعادل تعریف می کردند؛ «سال 77، خانمی به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که می خواهیم برای خواستگاری خدمت برسیم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبیرستان است و می خواهد ادامه تحصیل دهد. ایشان دوباره پرسیده بودند اگر امکان دارد ما بیاییم دخترخانم را ببینیم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.

 بعد خانم ما از ایشان پرسیده بودند اصلاً شما خودتان را معرفی کنید. و ایشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبری هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام علیک کرده بود و گفته بود؛ «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ایم. اما شما صبر کنید با آقای دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر می کنم.» آن زمان خانم من مدیر دبیرستان هدایت بود .

بعد از صحبت با من قرار بر این شد که آنها بیایند و دخترمان را در مدرسه ببینند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اینکه اگر آنها نپسندیدند، لطمه یی به دختر ما نخورد. طبق هماهنگی قبلی، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را دیدند و رفتند. چند روز گذشت و من برای کاری خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند؛ «خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است .»

یک سال از این قضیه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند ما می خواهیم برای خواستگاری بیاییم. خانم بنده پرسیده بودند چطور تصمیم تان عوض شده؟ آقا گفته بودند؛ «خانم ما به استخاره خیلی اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نیامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند؛ «چون دخترتان دختر محجبه، فرهیخته و خوبی است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهید، بیاییم .»

آن زمان دخترمان دیپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، یک روز پسر آقا و مادرش با یک قواره پارچه به عنوان هدیه برای عروس آمدند و صحبت کردیم و پس از رفتن آقا مجتبی، نظر دخترم را پرسیدم، ایشان موافق بودند .

بعد از چند روز خدمت آقا رفتیم. آقا فرمودند؛ «آقای دکتر، داریم خویش و قوم می شویم.» گفتم؛ «چطور؟» گفتند؛ «خانواده آمدند و پسندیدند و در گفت وگو هم به نتیجه کامل رسیده اند، نظر شما چیست؟» گفتم؛ «آقا، اختیار ما دست شماست .»

آقا فرمودند؛ «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهید و خانم تان هم همین طور. وضع زندگی شما مناسب است، اما زندگی من این طور نیست. اگر بخواهم تمام زندگی ام را بار کنم، غیر از کتاب هایم یک وانت بار می شود. اینجا هم دو اتاق اندرون و یک اتاق بیرونی است که آقایان و مسوولان در آنجا با من دیدار می کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه یی اجاره کرده ایم که یک طبقه مصطفی و یک طبقه هم مجتبی زندگی می کنند. شما با دخترت صحبت کن که خیال نکند حالا که عروس رهبر می شود، چیزهایی در ذهنش باشد. ما این طور زندگی می کنیم. اما شما زندگی نسبتاً خوبی دارید. حالا اگر ایشان بخواهد وارد این زندگی شود، کمی مشکل است. مجتبی معمم هم نیست. می خواهد قم برود و درس بخواند و روحانی شود. همه اینها را به او بگو بداند .»

من هم به دخترم گفتم و ایشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئیس جمهوری شان، در جنوب تهران خانه یی داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگی شان را از آن درمی آورند؛ ایشان حقوق رهبری نمی گیرند و از وجوهات هم استفاده نمی کنند .

هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهریه و ... آقا فرمودند؛«در مورد مهریه، اختیار با دختر شماست. ولی من برای مردم خطبه عقد می خوانم، سنت من این بوده که بیشتر از 14 سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهید، می توانید بیشتر از 14 سکه مهریه معین کنید، ولی شخص دیگری خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالی ندارد. چون تا حالا بیش از 14 سکه برای مردم عقد نخوانده ام، برای عروسم هم نمی خوانم .»

من گفتم؛ «آقا، این طور که نمی شود. من با مادرش صحبت می کنم، فکر نمی کنم مخالفتی داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند؛ «می توانید در تالار بگیرید، ولی من نمی توانم شرکت کنم.» گفتم؛« آقا هر طور شما صلاح بدانید.»

فرمودند؛ «می خواهید این دو تا اتاق اندرونی و یک اتاق بیرونی را با هم حساب کنید. هر چند نفر جا می شوند، نصف می کنیم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت می کنیم.» ما حساب کردیم و دیدیم بیشتر از 150 ، 200 نفر جا نمی شوند. ما حتی اقوام درجه اول مان را هم نمی توانستیم دعوت کنیم، اما قبول کردیم .

آقا غیر از فامیل، آقای خاتمی، آقای هاشمی و آقای ناطق و روسای سه قوه و دکتر حبیبی را دعوت فرمودند. یک نوع غذا هم درست کردیم. قبل از اینها صحبت خرید بازار شد. پسر آقا گفت؛ «من نه انگشتر می خواهم و نه ساعت و نه چیز دیگری.» آقا گفتند؛ «خوب نیست.» من هم گفتم؛ «حداقل یک حلقه بگیرند.» اما آقا فرمودند؛ «من یک انگشتر عقیق دارم که یکی برای من هدیه آورده، اگر دخترتان قبول می کند، من آن را به ایشان هدیه می دهم و ایشان هم به عنوان حلقه، به مجتبی هدیه دهد.» قبول کردیم و انگشتر را گرفتیم و بعد به آقا مجتبی دادیم. کمی بزرگ بود. به یک انگشترسازی بردیم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد 600 تومان شد .

به آقا گفتیم در همه این مسائل احتیاط کردیم، دیگر لباس عروس را به ما بسپارید و آقا هم فرمودند؛ «آن را طبق متعارف حساب کنید.» در همان ایام، ما خودمان برای پسرمان عروسی می گرفتیم و یک لباس عروس برای عروس مان سفارش داده بودیم بدوزند .

خلاصه قبل از اینکه عروس مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند؛ «من یک فرش ماشینی می دهم، شما هم یک فرش بدهید.» و به این ترتیب مراسم برگزار شد. برای عروسی هم دو پیکان از اقوام ما و دو پیکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت یک طول کشید. خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاری داشتند و نیامده بودند. اما وقتی عروس را به خانه آوردیم، دیدیم آقا هنوز بیدار نشسته اند و منتظرند عروس را بیاورند .

فرمودند؛ «من اخلاقاً وظیفه خود می دانم برای اولین بار که عروس مان قدم به خانه ما می گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوشامد بگویم .»

ما خیلی تعجب کرده بودیم و فکر نمی کردیم آقا تا آن ساعت شب بیدار باشند، حتی آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند؛ «دکتر، امشب شام هم نداشتیم، من به یکی از پاسدارها گفتم شما چیزی خوردنی دارید؟ آنها گفتند که غیر از کمی نان چیز دیگری نداریم. گفتم؛ همان را بیاورید، می خوریم .»

بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقیقه یی برایشان در مورد تفاهم در زندگی و شرایط و اهمیت زندگی زناشویی صحبت کردند و تا پای در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند. رعایت آداب حتی تا چنین جایگاهی چقدر ارزش دارد. اینها از برکت انقلاب اسلامی و خون شهداست. ایشان دستور دادند حتی از ریزترین وسایل دفتر استفاده نشود، چون مال بیت المال است. حتی اگر مشکل وسیله نقلیه هم پیش آمد، اجازه ندارند از وسایل دفتر استفاده کنند .

منبع: http://rahpouyan.net/index.php/ejtemaei/3349.html

ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/09/01 توسط ابوالفضل

شبی پسرک یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر آن را گرفت و با صدای بلند خواند:

او با خط بچگانه نوشته بود:

کوتاه کردن چمن باغچه : ۵ دلار

مرتب کردن اتاق خوابم : ۱ دلار

بیرون بردن زباله ها : ۲دلار

نمره ی ریاضی خوبی که گرفتم : ۶ دلار

جمع بدهی شما به من : ۱۴دلار

مادر به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد.

لحظه ای خاطراتش را مرور کرد.سپس قلم را برداشت و پشت برگه ی صورتحساب نوشت:

بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی : هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم : هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی : هیچ

بابت غذا نظاقت تو و اسباب بازی هایت : هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسرک آنچه را که مادرش نوشته بود خواند با چشمان پر از اشک به چشمان مادر نگاه کرد

و گفت:

مامان دوستت دارم .

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلآ به طور کامل پرداخت شده

ارسال در تاريخ شنبه 1388/08/30 توسط ابوالفضل

این هم یه بدعت دیگه از احمدی نژاد که داد مخالفها رو در آورده و کارشون رو سخت کرده(!)

ارسال در تاريخ شنبه 1388/08/23 توسط ابوالفضل
ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/08/18 توسط ابوالفضل

                         خنده بر هر دردِ بی درمان دواست 

 

نیست دردت را اگر درمان، بخند                 گر نگردد مشکلت آسان بخند

ای جوان در حسرتِ کار و عیال                  وز فراقِ مسکن و سامان بخند

گر عقب افتاده قسطِ وامِ تو                       چند ماهی گوشه ی زندان بخند

حالیا گر مرغ شد نرخش فزون                   سرخ کن در تابه بادمجان بخند

گر که بادمجان و روغن شد گران                غم مخور، فردا شود ارزان بخند

نطقِ زیبا و دل انگیزِ وکیل                          بهرِ فاطی گر نشد تنبان بخند

با تلاشِ دولتِ خدمتگزار                            گر نشد کاشانِ ما استان بخند

اصفهان گر حقِ ما را خورده است!              نوش جانش، از بُنِ دندان بخند

اصفهان  آباد باد و زنده رود                        شهرِ ما هم شد اگر ویران بخند

نرخِ دارو گر گران شد چون طلا                   خو به دردِ خویش کن، نالان بخند

قطع شد گر آب و برقِ خانه ات                   روز و شب با حسرت و حرمان بخند

قبضِ آب و قبضِ برق و قبضِ گاز                  قبضِ روحت گر کند الان بخند

خانه ات گر باشد از عهدِ قجر                     قبضِ نوسازی رسد هر آن بخند

هر اداره مشکلت افزون کند                      یا تو را عمری کند حیران بخند

جلسه دارد گر که آقای رئیس                    پشتِ در بنشین و با دربان بخند

پارتی با پول می آید به کار                       گر نداری این دو، سرگردان بخند

در طریقِ دردخیزِ زندگی                           گر نداری توشه در انبان بخند

سینه ی مرغی نصیبت گر نشد                هر زمان با سینه ی بریان بخند

سفره ی رنگین از آن دیگران                     خونِ دل باشد تو را در خوان بخند

جیبِ تو خالی اگر باشد ز پول                    ناگهان آید ز ره مهمان بخند

خاله جان آید اگر از شهرِ کرد                     یا عمو نوروز از کرمان بخند

سیب و موز و پرتقال و انبه چیست؟           عمه جان آید ز لاهیجان بخند

گر ز شهرِ خواجه مهمانی رسید                فال حافظ گیر و بهرِ آن بخند

ارزشِ شعر است کمتر از شعیر(جو)             بعد از این بر دفتر و دیوان بخند

کس نپرسد گر خرت باشد به چند؟            هان بخند و هان بخند و هان بخند

روز و شب در کوره راهِ آرزو                        گاه افتان و گهی خیزان بخند

«خنده بر هر دردِ بی درمان دواست»         غم مخور چون صائم کاشان بخند

صائم کاشانی - اسفند 1382

ارسال در تاريخ جمعه 1388/08/15 توسط احسان
سلام

یه مطلب ویژه واسه سه سال پیش گذاشته بودم که به علت استقبال دوباره گذاشتمش

برای دیدنش دکمه زیر رو فشار بدین

 

 

نكته۱: به اين دليل كه ديگه حوصلم نميرسه ديگه در مورد مطلب پايين نظر نميدم فكر ميكنم حضوري با آرشام صحبت كنم بهتره

نكته۲: فكر نكنم جايي اينقدر فقر خبري باشه كه كسي از نتايج بازي هاي ليگ برتر اونم پرسپوليس خبردار نشه

ارسال در تاريخ شنبه 1388/06/14 توسط ابوالفضل
توي مسجد محله ي ما يه مراسمي هست كه اسمش رو نمي دونم چيه . ميگن قبل از ماه رمضون شما بايد يك ساعت وقت صرف نهار خوردن مي كردي ، حالا اين يك ساعت رو بيا بشين اينجا با هم بحث كنيم .

چند روز پيش بحث سر موسيقي در اسلام بود  .

يه نفر حرف خوبي زده و اونم اين بوده كه چرا وقتي اشعار مولانا و حافظ و ... رو با موسيقي خواننده هاي اونطرف آبي مثل معين و ... مي خونن حرامه ولي وقتي شجريان و خاوننده هاي اينطرف آبي مي خونن مي شه حلال ؟

حالا نظر شما دوست عزيزمون چيه ؟

اگه مي شه لطف كن داري ميري قربون دستت رو نظرات اين پست يه كليك كوچيكي بكن و نظرت رو در اين مورد برامون بنويس كه اولا موسيقي حرامه يا نه ؟ اگه اره خب چرا حرومه (با دليل)

و اينكه چه سبكي از موسيقي به نظرتون خوبه و كدوم سبك خوب نيست ...

در مورد اين اشعار حافظ و خواننده هاي اينطرفي و اونطرفي هم در مورد حلال و حروميشون بنويسيد ...

ديگه همين ديگه

فعلا خدانگهدار

ارسال در تاريخ شنبه 1388/06/07 توسط آرشام
اوه اوه اوه اوه

چه خبره اينجا

چه جنگي شده ....چه سياسي شده اينجا .

والا ما كه از همه جا بي خبريم .كاري نداريم كي به كيه و كجا به كجاست . همين كه يه وقتي بكنيم از لابلاي كارامون يه مرخصي موقت از خودمون بگيريم خيلي عاليه . اونوقت بروبچ رو جمع مي كنيم ميريم سينما . البته گاهي اوقات هم سينما بليطش تموم مي شه (مث زماني كه مي خواي فلم در پيتي مثل پسر تهروني رو ببيني) بعد بهت مي گن برو يه ساعت و نيم ديگه بيا . انوقت مجبوري بري كافي شاپ قهوه اي ، كافي گلاسه اي چيزي بزني تو رگ تا زمانت الكي بگذره و بعدش بري سينما .

حالا مي دوني نكته جالبش چيه ؟

اينه كه توي مسير الافيت حاج احسان گل رو مي بيني و ياد حال و هواي اينترنت و وبلاگ و بچه هاي قديم رو مي كني . منظورم از بچه هاي قديم بروبچ بي وفاست كه ميرن كارشناسي قبول مي شن زنگت هم نمي زنن . (اصلا كنايه نزدم ها)

بريم سراغ اصل مطلب . البته اصل مطلب كار بزرگترهاست ولي اين يكي فرق مي كنه .

چند روز پيش به شغل شريف وبگردي مشغول بودم كه يه مطلب پيدا كردم در مورد زن ها در اجتماعات مختلف كه خوندنش خالي از لطف نيست . جون مادرتون اگه فردا بياين مجمع دفاع از حقوق زن تشكيل بدين و 6000 تا نظر بزارين كه من دستم با فيروزه و فاطي و .... تو يه كاسه اس . به اندازه يه قهوه خوردن بيايم بخنديم كه بر هر درد بي درمان دواست :


1-اگر یک زن سیگار بکشد:
در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

2-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:
در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

3-اگر یک زن مورد تج#وز##جن#س#ي قرار بگیرد :
در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

4-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:
در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!

5- تحصیلات زنان:
در امریکا اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و ... تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و .... به شرط تفکیک ####تی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!

6- تربیت کودکان
در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.

7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:
در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد
( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند

8-یک دختر 18 ساله:
در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!

9-تبریک میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره
در امریکا:Oh God Thanks
در ایران: خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!

10-زنی به شوهرش خیانت کرد....
در امریکا: طلاق ....
در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی.....
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزيم ....

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1388/06/05 توسط آرشام
قالب وبلاگ